0
0

درسنامه درس هفدهم فارسی نهم

9978 بازدید

درسنامه درس هفدهم فارسی نهم

آموزش کامل نکات مهم و کلیدی درس هفدهم فارسی نهم

پاسخ کامل تمرین های درس 17 فارسی نهم در کلاس درس

درسنامه درس هفدهم فارسی نهم

درس هفدهم – شازده کوچولو

وقتی شش ساله بودم، روزی در کتابی تصویر زیبایی دیدم. این تصویر مار بوآیی را نشان می داد که جانور درنده ای را می بلعید.

در آن کتاب نوشته بودند که مارهای «بوآ» شکار خود را بی آنکه بجوند، در سینه فرو می برند؛ آنگاه دیگر نمی توانند تکان بخورند و در مدّت شش ماه که به هضم آن مشغول اند، می خوابند. در آن سنّ کودکی، من دربارۀ این ماجرا و ماجراهای دیگر جنگل بسیار اندیشیدم تا توانستم کار نقّاشی ام؛ یعنی تصویر شماره یک را با مداد رنگی بکشم.

تصویر چنین بود:

تصویر شماره یک درس هفدهم فارسی نهم

من شاهکار خود را به آدم های بزرگ نشان دادم و از آنان پرسیدم که آیا نقّاشی من آنان را می ترساند یا نه؟

در پاسخ گفتند: «چرا؟ مگر کلاه هم ترس دارد؟»

نقاشی من شکل کلاه نبود. بلکه تصویر مار بوآ بود که فیلی را بلعیده بود و هضم می کرد. آنگاه من درون شکم مار بوآ را کشیدم تا آدم های بزرگ بتوانند چیزی از آن بفهمند. آدم های بزرگ همیشه احتیاج به توضیح دارند. باری تصویر شمارۀ دو من چنین بود:

تصویر شماره دو درس هفدهم فارسی نهم

آدم های بزرگ مرا نصیحت کردند که از کشیدن مار بوآ درست بردارم و به جغرافیا و تاریخ و دستور زبان بپردازم. این بود که در شش سالگی فنّ ظریف نقّاشی را رها کردم و ناچار شدم شغل دیگری انتخاب کنم و فنّ خلبانی را یاد گرفتم.

من در همه جای جهان کمابیش پرواز کرده ام. شش سال پیش هواپیمایم در صحرای آفریقا از کار افتاد. کسی همراه من نبود و من تصمیم گرفتم به تنهایی هواپیما را تعمیر کنم. این موضوع برای من مسئله مرگ و زندگی بود؛ زیرا من فقط برای هشت روز آب آشامیدنی داشتم.

ناچار شب نخست، روی شن ها در فاصلۀ هزار کیلومتری آبادی ها خوابیدم. لابد حدس می زنید وقتی که در هنگام طلوع خورشید صدای نازک و عجیبی مرا از خواب بیدار کرد، تا چه حد، دچار حیرت و شگفتی شدم! چشمم به آدمک بسیار عجیبی افتاد که با وقار تمام مرا می نگریست!

به نظر نمی آمد که این آدمک، گم شده یا خسته یا گرسنه و تشنه و یا وحشت زده باشد. به هر حال من با او آشنا شدم. او خود را شاهزاده کوچک، معرفی کرد. نخستین بار چشم شاهزاده به هواپیمای من افتاد، پرسید: این چه چیز است؟

-این هواپیمایی است که پرواز می کند. هواپیمای من است.

-خوب، پس تو هم از آسمان آمده ای! تو اهل کدام سیّاره هستی؟

-بلافاصله نور اندیشه ای ذهنم را روشن کرد، همچون آذرخشی که در دل شب تاریک بدرخشد و ناگهان پرسیدم:

-پس تو از سیّارۀ دیگری به زمین آمده ای؟

ولی او پاسخی به من نداد. در حالی که به هواپیمای من نگریست، سرش را آرام آرام تکان داد.

من و شاهزاده کم کم با هم دوست شدیم. من هر روز چیزی از سیّاره و از عزیمت و از مسافرت او می فهمیدم. مثلاً پی بردم که شاهزاده در سیّارۀ خود، گلی دارد که بیش از حد به او مهر می ورزد.

یک روز، رازی دیگر از زندگی شاهزاده کوچک بر من فاش شد. من از لابه لای سخنان او دریافتم که شاهزاده برای بیرون آمدن از سیّارۀ خود از پرندگان کوهی استفاده کرده است و هنگامی که خود را میان سیّارگان می یابد، برای جست و جو و سرگرمی و دانش اندوزی، سرگشی به سیّاره ها را آغاز می کند. او مشاهدات خود را برایم چنین بیان می کند:

یکی از سیّاره ها از آن کارفرمایی بود. این مرد چنان سرگرم حساب های خود بود که با ورود من حتّی سر بر نداشت. من به او گفتم: سلام آقا!

-سلام! پانزده و هفت، بیست و دو؛ بیست و دو شش، بیست و هشت. وقت ندارم. بیست و شش و پنج، سی و یک و … پی می شود پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی و یک.

-پانصد میلیون چه؟

-چقدر کار دارم! من وقت خود را به بیهودگی نمی گذرانم. دو و پنج، هفت …

دوباره گفتم: آخر پانصد میلیون چه؟

-میلیون ها از این چیزهای کوچک که گاهی در آسمان دیده می شود.

-آها، ستاره ها را می گویی؟

-بلی خودش است، ستاره ها.

-خوب تو با پانصد میلیون ستاره چه می کنی؟

-هیچ من مالک آنها هستم.

-خوب، مالک ستارگان بودن برای تو چه فایده ای دارد؟

-فایده اش این است که ثروتمند می شوم.

-ثروتمند شدنت چه فایده ای دارد؟

-فایده اش این است که اگر ستارگان دیگری کشف کنند، من می خرم.

-تو با آنها چه می کنی؟

-می توانم آنها را در بانک بگذارم!

-یعنی چه؟

-یعنی من شمارۀ ستاره های خود را روی یک ورقه کاغذ می نویسم و بعد در کشویی می گذارم و درش را قفل می کنم.

با خود اندیشیدم که کار این مرد تعجّب آور است. باز گفتم:

من گلی دارم که هر روز صبح آبش می دهم، سه آتشفشان دارم که هر هفته آنها را پاک می کنم؛ پس مالک بودن من، هم برای آتشفشان هایم مفید است و هم برای گلم، ولی تو برای ستارگان فایده ای نداری و آنها نیز برای تو فایده ای ندارند.

کارفرما دهان باز کرد که چیزی بگوید، ولی پاسخی نیافت و من از آنجا رفتم.

پنجمین سیّاره ای که شاهزادۀ کوچک بدان مسافرت کرد، زمین بود. شاهزاده همین که به زمین رسید، ره روباهی برخورد.

شاهزاده گفت: سلام تو که هستی؟

من روباهم.

شاهزاده به او گفت: بیا با من بازی کن.

روباه گفت: من نمی توانم با تو بازی کنم. من که اهلی نشده ام.

شاهزاده پس از کمی تأمل گفت: «اهلی شده یعنی چه؟»

روباه گفت: «اهلی شدن» یعنی «علاقه مند شدن».

شاهزاده گفت: علاقه مند شدن؟

روباه گفت: بلی، تو برای من هنوز بچّۀ کوچکی هستی، مانند هزار پسر بچۀ دیگر و من محتاج تو نیستم؛ ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. من برای تو در دنیا یگانه دوست خواهم بود و تو برای من در عالم، همتا نخواهی داشت.

شاهزاده گفت: کم کم می فهمم؛ من گلی دارم … تصوّر می کنم که او مرا اهلی کرده باشد.

روباه آهی کشید و گفت: زندگی من یکنواخت است؛ ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من چون خورشید خواهد درخشید. آنگاه با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پای دیگران تفاوت خواهد داشت؛ صدای پای دیگران مرا به لانه فرو خواهد خزاند؛ ولی صدای پای تو همچون نغمۀ موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. اگر می خواهی … مرا اهلی کن!

شاهزاده گفت: چه باید بکنم؟

روباه جواب داد: باید صبور بود؛ تو اوّل قدری دور از من در میان علف ها می نشینی؛ من از گوشّ چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو چیزی نخواهی گفت. لیکن هر روز می توانی اندکی جلوتر بنشینی و … بدین ترتیب شاهزاده روباه را اهلی کرد؛ همین که ساعت وداع فرا رسید؛ روباه گفت :

آوخ که من خواهم گریست! آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند، ولی تو نباید هرگز از یاد ببری که هر چه را اهلی کنی، همیشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گُلت هستی… .

شاهزاده به سوی روباه بازگشت که با او وداع کند. وداع بسیار اندوه بار بود.

***

از خرابی هواپیمای من در صحرا هشت روز می گذشت و من داستان روباه ره با نوشیدن آخرین قطرۀ آب ذخیرۀ خود گوش کرده بودم. آهی کشیدم و به شاهزادۀ کوچک گفتم:

خاطرات تو زیباست! ولی حیف که من هنوز هواپیمای خود را تعمیر نکرده ام و آب آشامیدنی هم ندارم و چه سعادتی بود اگر می توانستم به چشمه ای بروم.

چون شاهزاده کم کم به خواب می رفت، به راه افتادم. با خود گفتم. «چیزی که از وجود این شاهزاده، مرا تا این درجه مفتون خود می سازد، وفای او نسبت به گل است و این تصویر آن گل سرخ است که در وجود او، حتّی به هنگام خواب نیز همچون شعلۀ چراغ می درخشد…»

***

فردای آن روز وقتی که از کار تعمیر هواپیما فراغت یافتم، شاهزاده چنین گفت:

خوشحالم از اینکه ماشینت را تعمیر کرده ای؛ حالا دیگر به خانه ات برمی گردی …

من هم امروز به خانۀ خود بر می گردم. امشب، ستارۀ من درست بالای همان نقطه ای قرار خواهد گرفت که چندی پیش در آنجا به زمین افتادم … اگر تو گلی را دوست داشته باشی که در ستاره ای باشد، لطفی دارد که اگر شب هنگام به آسمان نگاه کنی، همۀ ستارگان شکفته خواهند بود.

تصویر شماره سه درس هفدهم فارسی نهم

اکنون شش سال از آن ماجرا می گذرد … من هرگز این داستان را برای کسی تعریف نکرده بودم. دوستانی که دوباره مرا می دیدند، خوشحال بودند از اینکه مرا زنده باز می یافتند.

اکنون من دوست دارم که شب ها به ستارگان گوش فرا دهم. گاه از خود می پرسم: «او اکنون در سیّاره خود چه می کند؟» و آن وقت جانم از سرور و شادمانی لبریز می شود و همۀ ستارگان آهسته به من لبخند می زنند.

درسنامه درس هفدهم فارسی نهم

 

 

متن صوتی درس هفدهم – شاهزاده کوچولو


خودارزیابی درس هفدهم فارسی نهم

1 . خلبان چگونه با شازده کوچولو آشنا شد؟

خلبان وقتی هواپیمایش در صحرای آفریقا از کار افتاد، مجبور شد به تنهایی آن را تعمیر کند و چند روز آنجا بماند صبح بعد از اوّلین شبی که در بیابان  ماند، شازده کوچولو را دید و مشغول صحبت کردن شدند.

2 . چرا شازده کوچولو، شمارش ستارگان را برای کارفرما، بی فایده می دانست؟

چون نه ستارگان برای کارفرما فایده داشت نه کارفرما برای ستارگان.

3 . چرا روباه دوست داشت اهلی شود؟

چون زندگی روباه یکنواخت شده بود و می خواست اهلی شود، یعنی به کسی علاقه مند شود و تا آخر عمر با او دوست بماند تا زندگی اش همچون خورشید بدرخشد.

4 . ………………………………………………………………………………………………… ؟

صفحه 140 کتاب درسی


واژه شناسی درس هفدهم فارسی نهم

«یای» نکره

اگر برادر یا خواهرمان به ما بگوید: پدر را دیدم، ما با شنیدن این جمله، کاملاً متوجه می شویم که «پدر» کیست؟

اما اگر به ما بگوید: پدری را دیدم، منظور از «پدری» کدام پدر است؟ نمی دانیم!

مدرسه را می دانیم کجاست؛ امّا «مدرسه ای» را نمی دانیم.

در واقع با اضافه شدن «یای» نکره به اسم، آن اسمی که می شناسیم، تبدیل به اسمی ناشناس می شود! (یعنی اسم معرفه ، به اسم نکره تبدیل می شود.)

جدول اسم نکره و معرفه

«یای» نکره به بعضی از واژه ها، به راحتی اضافه می شود؛ 

مانند : دست، دستی  |  گوسفند، گوسفندی  | انگشتر، انگشتری

امّا گاه برای اضافه کردن یای نکره، نیاز به کمی تغییرات است.

مانند : خانه، خانه ای  |  آهو، آهویی

نکات مهمی که باید به آن توجه کنید.

الف) اگر اسم با «های غیر ملفوظ» (که نوشته می شود ولی خوانده نمی شود) تمام شود، (مثل: پنجره، خانه، گوشواره و …) هنگام اضافه شدن یای نکره، یک الف میانجی اضافه می کنیم.

مثال : بنده + ی : بنده ای      /      پنجره + ی : پنجره ای      /      خاطره + ی : خاطره ای

نکته : هنگام تلفظ چنین کلماتی نباید صدای ه در انتهای واژه شنیده شود؛ بلکه باید صدای شنیده شود، مثل خانه

ب) اگر، اسم با حرف «واو» (صدای او) تمام شود (آهو، زالو، ابرو، سیلو و …) هنگام اضافه شدن یای نکره، یک «ی» دیگر اضافه می شود.

مثال : رادیو + ی : رادیویی   /   دانشجو + ی : دانشجویی

نکته : هنگام تلفظ چنین کلماتی باید صدای او شنیده شود، نه صدای واو


نوشتن درس هفدهم فارسی نهم

1 . از میان گروه کلمه های زیر وازه های نادرست را بیابید و شکل درستشان را بنویسید.

تصویر مار بوآ : درست

حضم غذا : نادرست – شکل درست : هضم غذا 

حدث و گمان : نادرست – شکل درست : حدس و گمان

با وقار تمام : درست

ودا و خداحافظی : نادرست – شکل درست : وداع و خداحافظی

عظیمت به سیّارۀ زمین : نادرست – شکل درست : عزیمت به سیّارۀ زمین

مالک ستارگان : درست

انسان علاقمند : نادرست – شکل صحیح : انسان علاقه مند

2 . در بند اول درس، قید ها را مشخص کنید.

بند اول درس :

«وقتی شش ساله بودم، روزی در کتابی تصویر زیبایی دیدم. این تصویر مار بوآیی را نشان می داد که جانور درنده ای را می بلعید.»

پاسخ : وقتی : قید زمان     –      روزی : قید زمان

3 . با توجه به کلمه های داخل کمانک، زمان فعل های هر جمله را تغییر دهید و جمله را بازنویسی کنید.

  • من شاهکار خود را به آدم های بزرگ نشان دادم. (ماضی بعید)

من شاهکار خود را به آدم های بزرگ نشان داده بودم.

  • این هواپیما، با سرعت فوق العاده پرواز می کند. (ماضی مستمر)

این هواپیما داشت با سرعت فوق العاده پرواز می کرد.

  • راز دیگری از زندگی شاهزادۀ کوچک بر من فاش شد. (مضارع التزامی)

شاید راز دیگری از زندگی شاهزادۀ کوچک بر من فاش بشود.


4 . جدول زیر را کامل کنید.

جدول درس هفدهم فارسی نهم

سوال ها

1 . غزل، مثنوی، قصیده نوعی ………………… شعری هستند.

2 . یکی از اجزای جمله و به معنی بند است.

3 . دو مصراعی که با هم بیایند.

5 . به ادبیات دفاع مقدّس می گویند.

6 . از آن طرف بخوانید نوعی جمله است.

صفت «ادب» و یکی از انواع نوشته

8 . اگر از آن طرف بخوانید مترادف هویدا است.

9 . با فعل اسنادی می آید.

10 . ریشه فعل

11 . نوعی ماضی است.

12 . کتاب مشهور مولوی

13 . «دوست» یه زبان ترکی

14 . معمولاً همراه آموزش می آید.

15 . حرف ربط

جدول با پاسخ درس هفدهم فارسی نهم


روان خوانی – دو نقّاش

سال ها پیش، مسابقه ای در یونان برگزار می شد که در آن، بهترین نقّاش را معلوم می کردند. یونانیان، زیبایی را از هر نوع آن بسیار دوست داشتند و سعی می کردند در هر چیز بهترین را پیدا کنند. آنان بازی های المپیک را راه انداختند تا بفهمند در هر ورزش، بهترین کیست؛ همچنین، مسابقاتی در زمینۀ شعر، موسیقی و مجسمه سازی برگزار می کردند. این داستان دربارۀ یکی از آن مسابقه هاست.

هیچ کس نمی توانست بگوید کدام یک از دو نقّاش، هنرمند بهتری بودند. یعضی، یکی را ترجیح می دادند و برخی، دیگری را. پس تصمیم گرفتند از پیرمردی که خود زمانی، بهترین نقّاش روزگار خود بود، بخواهند در این مورد داوری کند. پیرمرد وظیفه ای بر عهدۀ نقاشان گذاشت هریک باید تا آنجا که می توانست، تصویری واقعی از زندگی می کشید؛ بعد از سه ماه باید برمی گشتند و نقّاشی های خود را نشان می دادند. آن وقت پیرمرد قضاوت می کرد که کدام بهترین است.

دو نقّاش رفتند و بعد از سه ماه، هر کدام با یک تصویر برگشتند. جمعیّت در محل بازار گرد آمدند و مشتاق بودند ببینند کدام یک برنده خواهد شد. پیرمردی که قرار بود بین آن دو داوری کند، در برابر دو نقّاشی ای که با پرده پوشانده شده بودند، ایستاده بود.

به اولین نقاش علامت داد؛ او جلو آمد و پرده ها را از روی نقّاشی خود کنار زد. جمعیّت برای نقاشی او که زیبا و بسیار به زندگی شبیه بود، هورا کشید. نقّاشی او، تصویری از یک کاسۀ انگور بود و آن چنان رسیده و آبدار ترسیم شده بود که مردم نتوانستند باور کنند انگورها واقعی نیستند. ناگهان، پرندگانی که آن حوالی پرواز می کردند با شتاب فرود آمدند و شروع کردند به نوک زدن به تصویر و سعی کردند انگورها را بخورند!

درسنامه درس هفدهم فارسی نهم - دو نقاش

جمعیّت کف می زدند و هورا می کشیدند. اگر این نقّاشی آن قدر خوب بود که توانسته بود پرندگان را فریب دهد، نقّاش آن مطمئناً باید برنده می شد.

حالا نوبت نقّاشی دیگری بود. پیرمرد به او علامت داد پرده را کنار بزند تا همه به چشم خود تصویری را که این هنرمند کشیده بود، ببینند. نقِاش جوان لبخندی زد؛ اما حرکتی نکرد.

داور مسابقه گفت : «نوبت توست. بگذار نقاشی ات را ببینیم تا داوری کنیم که کدام بهتر است». امّا نقّاش ثابت ماند و حرکتی نکرد. معنای این کار او چه بود؟ پیرمرد صبرش را از دست داد. قدیمی برداشت تا پرده را کنار بزند. دستش به طرف پرده رفت، ولی مثل این بود که نمی تواند آن را در دست بگیرد.

رو به جمعیّت کرد و گفت : «اینجا پرده ای نیست. پرده، همان نقّاشی است. او یک پرده را نقاشی کرده است. درست شبیه یک پردۀ واقعی است!».

جمعیت مات و مبهوت مانده بود.

پیرمرد بعد از اینکه بر خودش مسلّط شد، یادش آمد که باید برنده را انتخاب کند. چه کسی را باید انتخاب می کرد؟ او رو به نقّاش اوّل کرد و گفت : «نقّاشی تو آن قدر خوب بود که پرندگان را به اشتباه انداخت». سپس رو به نقّاش دوم کرد و گفت : «امّا نقّاشی تو بهتر است؛ چون چشم های انسان ها را فریب داده است! بنابراین برنده تویی». جمعیت هورا کشید و نقّاش به جلو قدم برداشت تا به عنوان برندۀ مسابقه، جایزه را دریافت کند. آنها بهترین نقّاش را پیدا کرده بودند یا نه؟

داستان هایی برای فکر کردن، رابرت فیشر

متن صوتی درس هفدهم – دو نقّاش


فرصتی برای اندیشیدن درس هفدهم فارسی نهم

1 . یکی از نقّاشی ها پرندگان را به اشتباه انداخت؛ آنها چگونه فریب خورده بودند؟

2 . نقّاشی دیگر، چشم های انسان ها را به اشتباه انداخت. معنای این جمله چیست؟ آیا چشم های شما هم تا به حال اشتباه کرده است؟

 


نیایش – بیا تا بر آریم دستی ز دل

بیا تا برآریم دستی ز دل

بیا تا زنده هستیم از دل و جان دعا کنیم

که نتوان برآورد فردا ز گل

چون فردا که بمیریم، نمی توانیم دست ها را از خاک بیرون آورد و دعا کرد

کریما، به رزق تو پرورده ایم

ای خداوند بخشنده، ما با روزی که به ما بخشیده ای، پرورش یافته ایم

به اِنعام و لطف تو خو کرده ایم

ما به بخشش و لطف تو عادت کرده ایم

چو ما را به دنیا تو کردی عزیز

از آنجایی که در دنیا تو به ما عزّت داده ای و ارجمندمان کرده ای …

به عقبی همین چشم داریم نیز

در آخرت هم همین انتظار را از تو داریم

به لطفم بخوان و مران از درم

از روی لطف و بزرگواری مرا به سوی خود بخوان و از درگاهت دور مکن

ندارد به جز آستانت سرم

زیرا من به جز آستان درگاه تو، جایی ندارم

چراغ یقینم فرا راه دار

راه مرا با نور یقین روشن کن

ز بد کردنم دست، کوتاه دار

دست مرا  از بدی کردن کوتاه کن

خدایا به ذلّت مران از درم

خداوندا مرا با خفّت و خواری از درگاهت نران

که صورت نبندد دری دیگرم

زیرا هیچ درگاهی به جز درگاه تو برای قابل تصور نیست

سعدی، بوستان


خدایا به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، ایمان بی ریا، مناجات بی غرور، عشق بدون هوس، دوست داشتن بی آنکه دوست بداند، روزی کن.

خداوندا! به من زیستنی عطا کن که در لحظۀ مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی عطا کن بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.

خداوندا! به مومنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان و به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده و به مسلما نان ما قرآن، به فرقه های ما وحدت، به مردم ما خودآگاهی و عزّت ببخش.

دکتر علی شریعتی

متن صوتی درس هفدهم – نیایش

آزمون آنلاین - کلاس درس

در حال آماده سازی

آیا این مطلب را می پسندید؟
https://clasedars.ir/?p=1890
اشتراک گذاری:
واتساپتوییترفیسبوکپینترستلینکدین
برچسب ها:

نظرات

2 نظر در مورد درسنامه درس هفدهم فارسی نهم

دیدگاهتان را بنویسید

error: شما نمی توانید مطالب سایت را کپی کنید!!!